
از میان رای دهنده ها:
53درصد: جبهه پایداری انقلاب اسلامی
27 درصد: 50-50 پایداری ومتحد
13درصد: ایستادگی
7درصد: هنوز تصمیمی نگرفتم
0 درصد: جبهه متحداصولگرایان(!)
0 درصد: اصلاح طلبان
توضیح:عکس مربوط به همایش جوانان جبهه پایداری در شهرری باسخنرانی استاد پناهیان است.
مصباح الهدی.... صبح بعد از نماز صبح وقتی که به صحبت حاج آقای کاروانمان عمل کرده بودیم و به زور خودمان را در بین الطلوعین بیدار نگه داشته بودیم تا به قول ایشان "نخورده مست" بشویم از رواق بزرگ امام خمینی (ره) به سمت ضریح راه افتادیم تا از فرصت خلوتی حرم استفاده کنیم و بالاخره بعد از مدت ها ضریح را ببوسیم. وقتی که بوسیدیم و خواستیم برگردیم یکی از همکلاسی هایم که اتفاقا برخلاف ظاهر و استیلش از عشاق سینه چاک امام و آقاست جلو افتاد. کمی که جلوتر رفت یک دفعه برگشت و رو به من کرد و گفت: "علی! این آقای مصباح نیست؟" گفتم :" کدوم؟" که ناگهان به خودم آمدم و ایشان را دیدم . سرشان را پایین انداخته بودند و گریه کنان به مانزدیک میشدند. گفتم:" چرا! خودشونند! بریم دستشونو ببوسیم!" و پریدم و دستشان را بوسیدم. همین که ما این کار را کردیم مردم متوجه حضور ایشان شدند و همه ریختند سرشان تا دست ایشان را ببوسند ایشان هم چون متواضعانه نمیخواستند مردم دستشان را ببوسند از حال خودشان خارج شده و به جای گریه و ذکر مدام دستشان را عقب میکشیدند و می گفتند :"آقا! خواهش میکنم... آقا! لطف دارید... ما هم التماس دعا داریم و ..." تاسف خوردم که حال ایشان را به هم زده ایم برای همین در حالیکه خواب از سر همه مان – پنج نفر بودیم – پریده بود و دوست داشتیم پیش ایشان بمانیم به سمت حسینیه به راه افتادیم و در راه هی از فضائل آقای مصباح برای هم میگفتیم و اینکه چقدر ایشان با بصیرتند و همیشه دو سه گام از همه خواص جلوترند و.... آخر سر هم من برای همه شان شروع کردم به اظهار فضل کردن که بله اصولا اگر آدم سحرها به حرم بیاید چیزهای خوبی گیرش می آید و خلاصه خیلی خوب است و همان خاطره معروف دیدن حاج آقای پناهیان و پسر آقا را برایشان تعریف کردم. با این تفاوت که نگفتم آن دفعه شب بود نه سحر. همان شب وقتی دوباره -البته این بار به تنهایی - به حرم آمدم دوباره ایشان را دیدم، فرصت را از دست ندادم البته از تجربه امروز صبح هم استفاده کردم و به جای اینکه کاری کنم که همه متوجه حضور ایشان بشوند و دورشان شلوغ بشود خودم همراه ایشان شدم و نیت کردم که تا آخر با ایشان در حرم بمانم. در همین همراهی بود که متوجه شدم ایشان دو تا محافظ هم دارند که اگر بحث آوردن مفاتیح و بازکزدن صندلی تاشو و... نبود شاید نبودشان خیلی سنگینتر بود. –البته جدا از شوخی این هم خودش یک فرصت شغلی است دیگر – سعی کردم تمام توصیه هایی را که راجع به ملاقات با علما و ... شنیده بودم عملی کنم. البته تجربه دیشب برخوردطلبه های حوزه مرحوم حق شناس (ره) با حاج آقای میرهاشم – که خودش روایتی جدامیطلبد و انصافا مرا به حیرت واداشته بود - را هم داشتم برای همین تمام حواسم به ایشان بود و به جای زیارتنامه و دعا خواندن فقط به ایشان نگاه میکردم تا هم آداب زیارت بیاموزم و هم ثواب ببرم. کنار ایشان پشت به قبله و رو به ضریح نشسته بودم ایشان گریه میکردند و زیارت جامعه میخواندند. حضور برخی طلبه های سمج و یا به قولی کیس (kaiies) فرصت استفاده از تجارب دیگر را از من گرفته بود، ایشان زیارتشان را که خواندند کمی به سوالات چند طلبه و شبه طلبه جواب دادند که در همبن جواب دادنشان هم یک نکته بسیار مهم جود داشت و آن هم تواضعشان بود که مثلا وقتی یکیشان که اهوازی بود پرسید: " عده ای در دانشگاه ما فلان کار را میکنند که به نظر ما نادرست است ولی آنها میگویند شما آن کارشان را تایید کرده اید آیا راست میگویند؟ " ایشان فرمودند: "حالا مثلا اگر من تایید کرده باشم آن وقت این یعنی کارشان درست است؟! ضمنا تا وقتی بزرگانی مثل آقای جزایری آنجا هستند چرا به بنده مراجعه میکنید؟" و بعد هم به همه التماس دعا گفتند و چند رکعتی نماز نشسته خواندند و رفتند، من هم تا دم در حرم بدرقه شان کردم. فردایش نتوانستم تا بین الطلوعین بیدار بمانم و برگشتم خانه ولی شب همان ساعت هایی که دیشب دیده بودمشان رفتم و منتظر شدم، که چند دقیقه بعدش ایشان آمدند و همان برنامه دیشب را داشتند یعنی زیارت جامعه و چند رکعت نماز نشسته ، البته امشب پسرشان هم بودند – پسرشان هم واقعا مرا مجذوب خودش کرده بود، ادب این روحانی بزرگوار که کمی هم شبیه پدرش بود مرا به یاد مرحوم سید احمد خمینی(ره) می انداخت – و همین بابی شد تا من کمی جرات پیدا کنم و مساله معروف انتخاب بین حوزه و دانشگاه را با ایشان – یعنی پسر آقای مصباح – مطرح کنم و از ایشان بخواهم که از پدرشان بخواهند در مورد انتخاب درست برای ما دعا کنند ایشان هم پذیزفتند ولی بعدا موقع خارج شدن به من گفتند که: " خودت بگو و اگر خودت بگویی بهتر هم هست." و من هم رفتم مسقیما با خود ایشان درمیان گذاشتم و اول ازشان خواستم که برایم دعا کنند و بعد هم گفتم: " اگر راهنمایی بفرمایید ممنون میشوم." که ایشان هم فرمودند که : " من برای رفع مشکل شما تنها کاری که از دستم بر می آید همین دعا کردن است که چشم، حتما دعا خواهم کرد ولی در مورد سوالتان باید ببینیم که الان در چه دانشگاهی و چه رشته ای هستید و به چه حوزه ای میخواهید بروید و اینکه استعداد و علاقه شما در کدام مسیر است هم مهم است و نمیشود همینطور کلی جواب داد." و بعدش هم التماس دعایی گفتند و دوباره سرشان را پایین انداختند و به راهشان ادامه دادند. فردا صبحش دوباره حاج آقا را گیر آوردم! برنامه همان برنامه قبلی بود با این تفاوت که این بار محافظهای داغانشان سه پیچ شده بودند که تو نباید کنار ایشان بنشینی و باید بروی که من هم با جمله کوبنده: "میخواهم بنشینم!" دهان جفتشان را بستم – حیف آن همه وقت که برای نصیحت این دو نفر صرف کردم که قدر لحظات در کنار ایشان بودن را بدانید و النظر فی وجه العالم عباده و... – این بار البته ازتجربه رفتار آن طلبه ها با حاج آقای میرهاشم هم استفاده کردم و وقتی دیدم ایشان برای پاک کردن اشکهایشان از دستشان استفاده میکنند دست کردم و دو تا دستمال از جیبم درآوردم و به ایشان دادم و بعد دیدم که خیلی به کارشان آمد وبارها از آن دو تا استفاده کردند، ناگهان متوجه یک تغیر دیگر در برنامه حاج آقا شدم و آن این بود که ایشان بعد از زیارت جامعه شروع به خواندن زیارت وداع کردند، خیلی ناراحت شدم.نمازهای مستحبی را که شروع کردند دقیق شدم تا ببینم چه میخوانند. نمازشان خیلی عجیب بود، از رکوع که خارج میشدند کلی ذکر میگفتند بعد میرفتند سجده، بین دو سجده هم باز کلی ذکر میگفتند که من نمیفهمیدم چه میگویند فقط میفهمیدم یک ذکر را مدام تکرار میکنند. چند تا نماز که خواندند شروع کردند به خواندن نماز امام زمان (ع) و بعدش هم بلند شدند و رو به ضریح ایستادند و کمی گریه کردند و رفتند. در راه خروج به محافظشان گفتم : "حاج آقا داشتند زیارت وداع میخوندند! یعنی سفرشان تمام شده؟" او هم سرش را به طرفی خم کرد و گفت : " بله! دیگه تمومه...."
بغض گلویم را گرفته بود.
آیت
الله مصباح علاوه بر نقش روشنگری در برابر جنگ تمام عیار فکری و فرهنگی
دشمن با نشر عقاید عقلانی ناب اسلام به عنوان پشتوانه تئوریک نظام اسلامی
شناخته می شود؛ رهبر معظم انقلاب در سال 84 این «منبع فکر و اندیشه بی غل و
غش معارف اسلامی» را عقبه تئوریک نظام دانستند و خطاب به مسؤولان دفتر
تبلیغات اسلامی حوزه علمیه فرمودند: «مجموعه اى از متفكران، علما، و سابقه
دارها در امر دین...عقبه تئوریك نظام هستند و آن را تشكیل مىدهند...الان ما
در حوزه قم علمایى داریم، بزرگانى داریم، صاحبنظرانى داریم، اندیشه
پردازان یا تئوریسینها و ایدئولوگهایى داریم، ما شخصیت علمىِ فكرىِ
روشنفكرىِ برجستهاى مثل آقاى مصباح یزدى را در قم داریم.» یکی
از شاگردان حضرت امام نقل می کند: «در اوایل نهضت حدود سال 41 و 42، شخصی
از حضرت امام اجازه می خواست؛ برای این مسأله باید دو نفر شهادت می دادند.
آیت الله مصباح که شهادت دادند امام فرمودند: شهادت ایشان کافی است ایشان
ذوالشهادتین است و شهادتش به جای دو شاهد پذیرفته می شود.» شهید والامقام
بهشتی در نامه ای خطاب به استاد مصباح چنین آورده است: «دوست عزیز سلام بر
شما و بر دوستان و رفقای یکدل... در پى ساعت دنجى بودم كه بتوانم با آقاى
مصباح كه «مصباح دوستان» است با فكرى فارغ گفتگوکنم.» مرحوم
آیت الله مشکینی در اوج تهمتها و تخریبها علیه استاد مصباح در دوران
اصلاحات، درباره ایشان فرمود: «حوزه ها باید دهها سال سهم امام بخورند،
هزاران نفر در اینجا تحصیل کنند تا در هر عصری یک یا چند نفری نظیر آیت
الله مصباح به دست آید. اگر ده نفر عالم بزرگ در حوزه پیدا كنید، یقیناً
یكی از آنها آیت الله مصباح است. ما به عظمت او معتقدیم، ما او را دوست
داریم، او یكی از خزانه های وجودی ماست، یكی از بزرگان حوزه ماست، بنده
خودم علاقه به این آقا دارم، برای اینكه شمشیر برنده اسلام در مقابل كفر
است، لذا خیلی با او دشمن هستند. علامت اینکه این شخص همراه با اسلام است و
فداکار اسلام است همین فراوانی حمله ها علیه ایشان است.» در همان زمان
علامه حسن زاده املی هم در دفاع از شخصیت آیت الله مصباح فرمود: « آقای
مصباح انسان زحمت كشیده ای است. من با ایشان همدرس و همبحث بوده ام، خدا را
شاهد می گیرم كه پشت سر ایشان نماز می خوانم. از دیشب كه این مطلب (اهانت
کاریکاتوریست روزنامه آزاد) را شنیدم حالم دگرگون است.» شخصیتی
که رهبر حکیم انقلاب او را مطهری زمان نامیدند و فیلسوف متأله آیت الله
جوادی آملی در مورد او گفته است: «روحی له الفداء»، بی شک وجود کم نظیری
است که پی بردن به عمق افکار و اندیشه هایش نیاز به پژوهش و تدقیق عالمانه
دارد تا در پس حجابهای معاصرت مستور نماند و مبنا و مصباح حرکتهای بصیرت
افزای جریانات انقلابی قرار گیرد".
همیشه یکی از راه های شناختن شخصیت ها ،میتواند مراجعه به سخنان بزرگان دیگر در مورد ان شخصیت باشد.سخنان بزرگان در مورد علامه فیلسوف آیت الله مصباح یزدی:



یکشنبه دوهفته پیش توفیق شد در نمازخانه مدرسه علمی پژوهشی امام خمینی(ره) در شهر مقدس قم همراه جمع زیادی از دانشجویان شرکت کننده در دوره آموزشی طرح ولایت(سطح 1) خدمت حضرت علامه مصباح یزدی رسیدیم! از شب قبلش که خبر این دیدار را به ما دادند، شخصا خیلی اشتیاق داشتم که شخصیت بزرگواری مثل علامه مصباح را که تعریف های منحصر به فرد حضرت آقا وبزرگان دیگر را در موردشان خوانده بودم وهمیشه از مواضع ونظرات بسیار خوب اعتقادی وسیاسی ایشان استفاده ها میکردم از نزدیک ببینم.
حدود هزار نفر دانشجوی بسیجی بودیم. بعد از چند دقیقه انتظار آیت الله تشریف آوردند. صلی علی محمد یاور رهبر آمد. صلی علی محمد عمار رهبر آمد.
ایشان را تا حالا از نزدیک ندیده بودم. بسیار پیر هستند(حدود 80 سال سن دارند). سخنانشان را با دعای فرج شروع کردند واولین چیزی که ازشان یادگرفتم توجه خاصی بود که به نظر می امد در حین خواندن دعا دارند...
بعد از دعا وخوش آمد گویی به ما و تبریک دهه فجر،اندکی تامل کردند وبعد فرمودند:این روزها که با خودم فکر میکنم میبینم انصافا جای امام(ره) چقدر خالیه...! وبعد شروع کردند به سخنانی در مورد انقلاب وبیداری مسلمانان دیگر. البته در همان ابتدا نکته خاصی گفتند!فرمودند اعتقاد شخصی بنده اینکه امام(ره) الان در این فضا حضور دارند!وبعد با لبخند گفتند حالا شما میخواهید باور نکنید ولی این اعتقاد قلبی بنده است.تودل خودم گفتم که ایشان چیزی میبینند که حکما ما نمی بینیم.
توفیق بود 45 دقیقه برایمان صحبت کردند.جدا از سخنان خوبی که عرض کردند واستفاده کردیم خیلی هم توجه داشتم که به رفتارهایشان هم دقت کنم. بخاطر همین خیلی حواس جمع بودم! اولین چیزی که از علامه بسار مشهود بود-چه در مدل حرف زدنشان چه در رفتارشان- تواضع ایشان بود.
در اواسط سخن شخصی که کنار ایشان بود آمد ومیکروفن را کمی به دهان ایشان نزدیک تر کرد. بعد از چند دقیقه دوباره شخص دیگری-از مسئولین موسسه بود به گمانم-آمد وباز سعی کرد میکروفن را نزدیک تر کند! این بار علامه عکس العمل نشان دادند! وبا خنده وحالت شوخی به کسی که میکروفن را نزدیکتر کرده بود گفتند، فایده نداره مشکل از پیری ماست!جمعیت خندیدند(یعنی اگر صدا ضعیفه با نزدیکتر کردن میکروفن کار درست نمیشه مشکل از پیریه!)
بعد عرض کردند من افتخاردارم که سرباز کوچکی برای رهبر باشم.افتخار سربازیش را دارم اما دیگه از ما گذشته وپیر شده ایم! جمعیت صلوات فرستادند!
علامه خاطره هایی از سفرهای قبل انقلاب شان به مصر وسوریه هم و سفرشان به آمریکا تعریف کردند که بسیار جالب بود.
خلاصه این دیدار وتوفیق حضور در محضر آیت الله مصباح یزدی(حفظه الله)یکی از خاطره انگیز ترین روزهای عمرم بود...
3
منتظر مطالب بیشتر از جمله،مطلب "در محضر علامه مصباح2" ومسائل انتخاباتی مربوط به این عالم بزرگوار در روزهای آینده باشید!
میدان امام حسین(ع)،میدان فردوسی،پل کالج،خیابان انقلاب،دانشگاه تهران،میدان انقلاب،خیابان آزادی،دانشگاه شریف ومیدان آزادی برشما هم مبارک باد که بار دیگر وامسال پرشورتر شاهد حضور میلیونی اصحاب آخر الزمانی سیدالشهدا بودید...
راهپیمایی پرشور امسال تودهنی ای به تهدید ها وتحریم های دشمنان واز طرفی نوید دهنده حضوری پرشور در انتخابات12اسفند هم بود.تا کور شود هرآنکس که نتوان دید!





این انقلاب هدفی جز مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) که همان حاکمیت اسلام بر سراسر عالم است نداشته است ونخواهد داشت.امام روح الله ما میفرمود "این انقلاب مقدمه ظهور اوست".شهدای مظلوم ما برای همین پرپر میشدند.و امروز امام امت کشتی انقلاب را هدایت میکند تا روزی که انشاالله...
فتنه ها وآزمایشها یکی پس از دیگری می آید.از آزمایش مقاوت وشکنجه های وحشتناک در قبل از انقلاب بگیرید تا نهضت آزادی و آزمایش سخت 8سال جنگ وسختی هایش،ماجرای منتظری، آزمایش های اقتصادی تهاجم های فرهنگی وسیاسی ...تا فتنه 88. همه این ها برای این انجام شد-وآخرین آزمایش ها هم پیش خواهد امد- که یک امر مورد آزمایش قرار گیرد: ولایت پذیری امت.
همه حرف ما در مسئله ولایت فقیه را میشود تمرین ولایت امام معصوم بیان کرد. واگر امت از این آزمایشها پیروز بیرون بیاید، نشان داده ایم که لیاقت ولایت امام عصر ار داریم واو خواهد آمد...تا امروز که در پس هر بلا ومشکلی به لطف خدا امر ولایت تثبیت شده است.
مسئله انقلاب ما خیلی مسئله مهمی است.خدا نکند از غفلت نفهمیم که در کجای تاریخ ایستاده ایم.خدا نکند یامان رود خون شهدا از برای چه ریخته شد.
یعنی اندکی صبر سحر ...
از این پس در این وبلاگ صفحه جانبی "بشارتهای ظهور" راه اندازی خواهد شد. که در آن بشارتهای فراوانی که از نزدیکی ظهور مولایمان در جاهای مختلف خوانده ایم وشنیده ایم را در ان خواهیم نوشت انشاالله.
حضرت امام خامنه ای:
ما به ظهور امام زمان(ارواحنا فداه) این محبوب حقیقی انسانها نزدیک شده ایم.
ملت ایران به فضل پروردگار وبا هدایت معنوی ولی الله اعظم کاخ پر عظمت تمدن اسلامی را خواهد توانست بار دیگر در عالم برافراشته نماید این آینده قطعی شما است...
جوانان خودشان را برای این حرکت عظیم آماده کنند،نیرو های مومن ومخلص این را هدف قرار دهند.
شما جوانان به کمک خدا وبه امید او، آن روز را خواهید دید،وبه دست خودتان انشاالله آن روز را خواهید ساخت.
بسم نور
بهمن 57 امام آمد.آمد وبه ما جرئت توفان داد.توفان برعلیه همه بدی ها وسلام به همه خوبی ها. امام امد وبه ما حیات داد.
امام خمینی(ره) بهمن 57 بعد از استقبال باشکوه مردم در بهشت زهرا (س) سخنرانی
کرد.استقبال میلیونی ان روز مردم از امام خیلی حرفها داشت اماشاید مهمتر از آن اسقبال تاریخی
این بود که ایا این مردم بر حرف 12بهمن 57 خود خواهند ایستاد یا نه ایا فشار های وحشتناک دشمنان باعث خواهد شد این مردم از عهد خویش برگردند؟...
من 12 بهمن57 هنوز به دنیا نیامده بودم! اما روزی شبیه 12بهمن را 27مهر در قم دیدم. روزی که ارزشش شاید بیشتر از 12بهمن باشد. زیرا که این مردم بعد از 32 سال مقاومت وپایداری هنوز این چنین عاشقانه در خط ولی هستند مانند12بهمن! 

پیشتر قسمت اول ودوم سفرنامه 27مهر89قم را در وبلاگ نوشته بودم. در پاراگراف اخر نوشته قبلی نوشته بودم:
از مسیر 5 کیلیومتری استقبال من دو کیلومترش را قبل از ورود رهبر دیدم. از
همان چهارراه بازار تا تقریبا میدان جهاد پیاده روی کردم. یکی از هدفهایم
از سفر برای خودم این بود که چهره به چهره بتونم عاشقان امام را ببینم...
تا
زمان رسیدن رهبر، به جایی که ما استاده بودیم، که تقریبا دوساعتی طول کشید
کارم همین بود. وصحنه های زیبایی دیدم. حتی قشنگ یادمه که چند جا بغضم
گرفت. بغضم گرفت از این همه اشتیاقی که مردم فقط برای چند لحظه دیدن
رهبرشون داشتند .از شور و حرارات جوانهای قمی که با چه انگیزه ای شعر
میدادن." صل علی محمد نایب مهدی امد" " خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر
ماست" ،"از تو به یک اشارت از مابه سر دویدن".
چندجا بغضم گرفت از اینکه
پیرزنها وپیر مرد ها زیر افتاب نشسته بودند وبا عکسی که از رهبر به دست
داشتند با تو به اندازه ی یک دنیا حرف میزدند. بغضم گرفت وقتی حضور انبوه
روحانیت را دیدم وقتی برای بیعت با مقتدایشان امده بودند. وقتی پیر وجوان
مردم شهر را در انتظار استقبال از رهبر میدیدم. وقتی بچه های کوچیک را
میدیدم که با چه ذوقی سر اینکه کدومشون عکس قشنگ تری از رهبر دارن مسابقه
میگذاشتند...
(قسمت سوم)



سرانجام "انتظار" به پایان رسید! از سرو صدا وشادی مردم متوجه شدم که حتما ماشین آقا داره نزدیک میشه.به نظر می رسید ماشین آقا تا جایی که من ایستاده بودم،دویست سیصد متری فاصله داشته باشه. اینکه این چند دقیقه تا رسیدن ماشین حضرت آقا چطوری گذشت را خودم هم نمی دانم!! سی چهل نفر از بچه بسیجی های هیکلی حدودا 20 متر جلو ماشین حضرت آقا می دویدند وبا شور حرارات خاصی راهنمایی مهمی میکردند:بچه ها و زنها برن عقب وگرنه له میشنود!! بلوایی به پا شده بود! سروصدای شادی مردم وشور اشتیاق جمعیت خیلی زیاد بود. خلاصه بهتون بگم اون همه نظمی که قبل از آمدن آقا وجود داشت در کمتر از چند دقیقه همه بربادرفت! دیگه نه از بچه های بسیج خبری بود نه از سربازهای نیروزی انتظامی همه قاطی مردم برای دیدن حضرت اقا از سروکول هم بالا میرفتن!
ماشین آقا تنها چند متر با من فاصله داشت که... آن چهرiی آشنا و زیبا را دیدم...آرام چون اقیانوس.و لبخند به لب برای مردم دست تکان میداد. از روی نرده ها پریدم این طرف! خیلی ها هم مثل من! عملا اون طرف خیابان که کلی نرده کشیده بوند ونیروی انتظامی گذاشته بودند که کسی نرود پر از جمعیت شده بود! پره های گل بود که از طرف خانمها -که عقب تر و اون طرف نرده ها ایستاده بوند -به سمت ماشین پرتاب میشد.صحنه های زیبا وبه یاد ماندنی بود .

چسبیده بودم به ماشین!کنار شیشه طرف رهبر. ولی ماشین آقا متاسفانه از حرکت باز نمی ایستاد و من تنها چند ثانیه تونستم کنار شیشه طرف حضرت اقا باشم ازدحام شدید جمعیت به کنارم زد! گفتم تلاش کنم باز خودمو برسانم به آقا اما عمرا نمیشد! سوزش شدیدی در سینه ام احساس میکردم که هم بخاطرفشار جمعیت بود هم اینکه مجبور بودم بدوم. باز تلاش کردم اما سرانجام بیخیال شدم،با خودم گفتم بیاکنار الان خفه میشی!
خودم را کمی اینطرف تر کشاندم .ماشین رهبر تقریبا 20 متری جلوتر از من بود.جمعیت هم همین طور پشت ماشینشان حرکت میکردند وشعار میداند!" این همه لشگر امده به عشق رهبر امده"، "خامنه ای کوثر است دشمن او ابتر است" "ما همه سرباز توییم خامنه ای گوش به فرمان توییم خامنه ای"
پشت ماشین آقا چندین ماشین دیگه هم حرکت میکردند! راستی ،یک ماشین هم فکرکنم وانی چیزی تواین مایه ها بود! جلو ماشین آقا بود که 50 تا عکاسو دوربین به دست رو به ماشین آقا در حال عکاس گرفتن وفیلم برداری بودند!
دوکلیومتر مسیر ازجایی که من در خیابان 19 دی رهبر را دیدم تا حرم حضرت معصومه را پشت سر آقا حرکت کردیم والبته چه افتخاری بهتر از این...
ماشین آقا بعد ها در تلویزیون دیدم در چهارراه بازار عملا از حرکت ایستاده بوده ودرمیان ازدحام استقبال کنندگان گیر کرده بوده!! 
آقا بعد ازاستقبال-که بعدهافهمیدم 80 دقیقه طول کشیده است!- به حرم میروند برای زیارت وبعد علما در مسجد بالا سر حرم به ایشان خوش آمد گویی میکنند. کمی هم استراحت میکنند وباز برای یک سخنرانی مفصل... !
جمعیت یک صدا فقط یک شعار میداد: "صلی علی محمد، نایب مهدی آمد"


حضرت امام خامنه ای(مدظله):
این قرن، قرن اسلام است
بشریت از همه مکاتب و
ایدئولوژیهای مادی اعم از مارکسیسم، لیبرال دمکراسی و ناسیونالیسم سکولار
عبور کرده و در آغاز دوران جدیدی است که بزرگترین نشانه آن، توجه ملتها به
خدای متعال، استمداد آنها از قدرت لایزال الهی و اتکای ملتها به وحی است.
قیام ملتهای منطقه
علیه دیکتاتورهای وابسته، جزئی از مبارزه بشریت با دیکتاتوری جهانی
صهیونیستهاست و جامعه بشری با پشت سر گذاشتن پیچ بزرگ تاریخی، از سیطره این
دیکتاتوری خطرناک رها می شود و این تحول عظیم براساس وعده صادق پروردگار،
به آزادی ملتها و حاکمیت ارزشهای معنوی و الهی منجر خواهد شد.
یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ
جوانان بیداری اسلامی...اندکی صبر سحر نزدیک است...

جواب: پدر مصطفای شهید:
نحوه شهادت و روز شهادت برای من تعجب آور بود. شب قبل از شهادت تلویزیون یک
فیلمی از امامزاده علی اکبر چیذر و قبور شهدا نشان می دهد و ایشان نگاه می
کند و به خانمش می گوید عجب جای خوبی است! مصطفی می گوید من قول می دهم ان
شاءالله تا روز پنج شنبه (که جمعه همان هفته به خاک سپرده شد) شما را
به آن جا می برم. و مورد دیگر که در ایام اربعین اباعبدالله به شهادت
رسیدند. ممکن است کسی در این ایام بمیرد ولی شهادت در این ایام به نظر بنده
خیلی مهم است. همسر مصطفای شهید: من قبل از ازدواج با ایشان خواب شهادت ایشان را دیده بودم و شک نداشتم که ایشان شهید می شوند. (خواب دیده بودم که در قبرستانی هستم باران می آید ومن سر مزاری نشسته ام که رویش نوشته است شهید مصطفی احمدی روشن...)من به ایشان می گفتم که شما شهید می شوید و من مطمئنم که شما شهید می شوید. اما زمانش
را نمی دانستم. یک بار خیلی پاپی ایشان شدم که بگو چه زمانی فکر می کنی
شهید می شوی؟ مصطفی از جواب دادن در می رفت و نمی گفتند. یک بار که خیلی
اصرار کردم گفت من حدود 30 سالگی شهید می شوم. اما اصلاً بخواهد بگوید
آماده باش من شهید می شوم اصلاً و هیچ وقت سعی نمی کرد با کارها و حرف هایش
توی دل من را خالی نمی کرد، که نکته خیلی مهمی است به نظر من. من نمی دانم ساعت شهادت تو را از كجا تنظیم كرده اند؟ شاید اورشلیم وشاید لندن وشاید هم از كنار مجسمه ی آزادی فقط مانده ام از این پس واژه ی گنگ آزادی را چگونه برای كودكان وطنم معنا كنم! وقتی كه فرمان آتش از كنار مجسمه ی آزادی صادر می شود راستی نكند مجسمه ی آزادی را پس از مرگ آن ساخته اند و سالهای سال از سواحل مانش تا آمریكا تشییع كرده اند! مجسمه آزادی را می گویم! كه این روزها با دستهایش مهربان! بالای سر اوباما ایستاده است! تا همه ی گزینه هایش را روی میز داشته باشد! حتی شهادت تو را ای چشم های روشن ای نور چشمی وطن!
خانواده شهید احمدی روشن،درخواست بعضی از روزنامه ها وسایت ها را برای مصاحبه رد کرده اند وفقط با روزنامه کیهان وهفته نامه 9دی مصاحبه کرده اند.این از روی بصیرت و تاکید بر خط ولایی بودنشان است!
هر دو مصاحبه را امروز خواندم. هر دو هم خواندنی بودند...
فقط یک نکته را از مصاحبه با 9دی نقل میکنم وبعد هم توصیه به اینکه متن کامل مصاحبه ها را بخوانید.
سوال:در مورد شهادت ایشان هم ما شنیدیم که به نوعی خودشان خبر دادند. درست است؟
بسم الله الرحمن الرحیم
1


آری. علیرضای احمدی روشن، در آغوش "آقا" آرام بگیر. بغل کن آقا را.
خامنه ای دیگر پدر توست.خامنه ای پدر مهربان همه فرزندان مظلوم شهداست.و علیرضای چهار ساله ،تو چند روزی است فرزند شهید شده ای...
محکم در آغوش بگیر پدر را. پدر هم خوب نوازش میکند فرزندش را... خوش به حالت علیرضا ،پدر چقدر قشنگ تو را روی پاهای خود نشانده است...
2


آری.آرمیتای رضایی نژاد پنج ساله.تو هم خودت را برای آقا خوشگل کن. حتما اگر پدر خودت می بود، نازت میکرد ومی گفت چه دختر خوشگلی دارم.آری،آقا هم حتما این را به تو گفته اند. تو هم فرزند شهیدی و آقا پدرمهربان توست.
آرمیتا خوش به حالت که پدر بر گونه هایت بوسه زدند. آرمیتا. نقاشی ات را به پدر نشان بده...
آخه خامنه ای بابای توست.
3
چقدر کیف میکنم که حضرت آقا بعضی از مواقع خطاب به جوانان می گویند فرزندان عزیز من!. گفته باشم آ،علاوه بر فرزندان شهدا امام خامنه ای پدر ما هم هست.او بابای ملت است... بابای مهربان خیلی ها حتی در خارج از ایران.
دعای مولا(عج) در حق شما مستجاب ،بابای مهربان و دوست داشتنی ما! ما پیش خدا وانشاالله در روز ظهور خورشید گواهی خواهیم داد شما چقدر خوب بابایی ما را کردی ...
@حاشیه های دیدار رهبرمعظم انقلاب با خانواده شهید رضایی نژاد
@ عکس های دیدار باخانواده شهیدرضایی نژاد
@عکسهای دیدار با خانواده شهید احمدی روشن
بسم الله الرحمن الرحیم همسرم با اتكا به خدا و پیروی از آرمانهای
امام و انقلاب و حركت در خط ولایت فقیه با هدف ارتقاء اسلام، پیشرفت كشور
و به نتیجه رسیدن سایت نطنز فعالیت های خود را دنبال می كرد. به طور
قطع مطمئن هستم كسانی كه این اقدام تروریستی را انجام داده اند از سوی
دستگاه اطلاعاتی ما به سزای عمل خود خواهند رسید. من واقعا افتخار می كنم که همسرم
به درجه رفیع شهادت رسیده است. دشمنان جمهوری اسلامی ایران بدانند كه جوانان این مرزو بوم
اجازه نخواهند داد كه آنها به اهداف شوم خود دست یابند لذا به تمامی
دانشمندان ایران توصیه می كنم با توجه به اینكه سختی كار بسیار زیاد
میباشد اما از پای نایستند و در مسیر پیشرفت كشور گام بردارند...
اینگونه اقدامات تروریستی مسیر پیشرفت كشور را
متوقف نخواهد كرد. جوانان انقلاب اسلامی با مشخص نمودن خط مشی
خود و حركت در مسیر ولایت فقیه به طور حتم با استكبار جهانی مقابله خواهند
كرد و اجازه هیچگونه تخطی را به آنها نمی دهند.
همسرشهید احمدی روشن:
همسرم در پیشرفت پروژه هسته ای نطنز نقش بسیار تاثیرگذاری را داشته است.

رضا از دوستان شهید برایم(=حسین قدیانی) نقل کرد:"همسرش، همین چند روز پیش، وقتی که مصطفی را بیش از اندازه شاد و خوشحال دیده بود،
ازش پرسید؛ چی شده مصطفی؟! و آنقدر این سئوال را تکرار کرد که مصطفی گفت:
دیشب خواب «آقا» را دیدم که دستی به شانه ام انداخت، خندید و شال قشنگش را
جا به جا کرد و فرمود: من از تو راضی ام مصطفی!"
(منبع وبلاگ قطعه 26)
3
رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل غاصب چند روز پیش گفته بود:" با ترور دانشمندان ایرانی میتوان از تبدیل شدن ایران به یک قدرت منطقه ای جلوگیری کرد. اینجا"(از اینکه زرشک و خواب دیدی خوش باشه و اینکه کجای کارید کل خاورمیانه داره هم پیمان ایران میشه را بگذریم! )
آقای رئیس ستادکل کذایی! جنگ با شما سربازان پست شیطان،وشهادت در راه خدا ارزو وافتخار ماست اما کاش کمی مرد می بودید تا رودر رو وچشم در چشم با هم روبه رو می شدیم.نه اینکه اینقدر ناجوانمردانه و بزدلانه علی محمدی ها،شهریاری ها، رضایی نزادها واحمدی روشن ها را ترور کنید.
آقای کذایی ودیگر حرام زادگان آمریکایی واسرائیلی کاش اندکی هم جرئت می داشتید و به جای افغانستان وعراق بیچاره یا به جای لبنان وفلسطین مظلوم جنگ نظامی را با ایران اغاز میکردید انوقت سربازان آقاسید علی بهتان نشان میدادند علی اکبر حسین یعنی چی... همان طور که بارها در نبردهای سخت و نرم طعم روبه رو شدن با عاشوراییان را چشیده اید.
اما دریغ که از کودک کشان ترسوی صهیونیست چه انتظار نبرد رودر رو ومردانه؟!!
البته امروز فقط رزمندگان انقلابی یا دانشمندان مجاهد تربیت شده ی "روح الله" و "سیدعلی" در ایران نیستند که باعث ترس و وحشت امریکا واسرائیل شده اند. دلاوران لبنانی وفلسطینی هم در 33روز و22 روز نشان دادند که فرزند روح الله هستند...امروز حتی جوانان انقلابی التحریر مصر هم خواب را از چشم اسرائیل ربوده اند! امروز در بحرین ویمن وتونس ولیبی و...و در خود امریکا و اروپا هم ملت ها در حال بیداری اند.(امام خامنه ای درکرمانشاه در مورد بیداری مردم آمریکا وجنبش تسخیر وال استریت: بالاخره یك روزى این حركت آنچنان خواهد بالید كه نظام سرمایهدارى آمریكا و غرب را بكلى به زمین خواهد زد.)
این ترور های رذیلانه نشان از شکست وبیچارگی بیش از اندازه اسرائیل وامریکا در برابر گفتمان حق انقلاب اسلامی است. امروز امریکا واسرائیل در بدترین شرایط هستند و ما در در شرایط بدر و خیبر.
نتانیاهو اگر یک راست در زندگی اش گفته باشد همین است که چند وقت پیش گفت:"ما در شرایط بسیار سخت بین المللی هستیم که حتی من نمیتوانم سرم را محکم به دیوار بکوبم وراحت شوم!"
بگذریم
یک سخن دیگر. مصطفی که حسینی شد وبه آرزویش رسید... مصطفی که رضایت ولیش را جلب کرد وبه کاروان عاشورا رسید...مصطفی که خوابش تعبیر شد... اما برادر یا خواهر مسلمان من، آیا من وتو هم آن طوری که باید آمده ایم ؟ آیا امام سید علی از ما هم راضی است؟
آیا ما هم آماده ی شهادتیم؟آن طوری که باید مثل شهید احمدی روشن و شهید قشقایی(محافظ مصطفی) پای کار اسلام ومقدمه سازی ظهور مولاییم؟
این شهادت ها پیامها وبرکات بسیار زیادی دارد که اصلا شاید خیلی اش را ما نفهمیم. تداوم و استحکام جنبش علمی کشور یکی از برکات است. اتحاد و عزم جزم بیش از پیش امت یکی برکات است. وقطعا برکت دیگر این خونها خطاب به ماست. من وتو به فرموده امام (ره) باید بیدارتر شویم.
بیدارتر وجدی تر برای جهاد در راه خدا ودشمنی با دشمنان خدا.
من و تو به برکت خون پاک امثال مصطفی احمدی روشن ها امروز بیشتر از دیروز اماده تر ومصمم تر پای کار عرصه های علمی،فرهنگی(یادمان نرود امام دانشجویان را افسران جوان جنگ نرم نامیدند) وحتی نظامی انقلاب اسلامی یمان خواهیم بود انشاالله وگرنه مدیون خون ...
بگو یا علی مددی
4
مادر شهید:
از خدا میخواهم که این هدیه را از ما قبول کند.
مصطفی پیرو خط امام (ره)، رهبری و به دنبال منافع
کشور بود و تا مصطفیها در کشور ما هستند به این کشور آسیبی نمیرسد...
پدر شهید:
دشمنان نظام بایستی بدانند كه مردم بخصوص
جوانان در همه عرصهها از حركت نخواهند ایستاد و در دفاع از آرمان های
امام،انقلاب و رهبری تا آخرین نفس به مبارزات خود ادامه می دهند.

بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازیآباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان اینقدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت میکرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.
این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدمهایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...
صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهایشان زدیم که آنها از ما بیخبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محلهها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانوادهها را زدیم و با آنها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمانها ما میرویم سلام میکنیم و میگوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی میگوییم و کارتی نشان میدهیم. بین ارمنیها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست میخواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.
برای نماز مغربوعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ میکنند، میرویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای اینکه ما توی منطقه هستیم با بیسیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش میشود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بیسیم گفتم به گوشم.
موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کمتر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمیفهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید میکردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و اینها بروند تو.
کارگردان رفت پشتبام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بیسیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصلهای که بود به این خانم چون احیا بشود، اینجوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف میشوند منزل شما.
گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟
من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیدهاید ـ، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.
دخترها گفتند: چه شد؟
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری میآیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.
تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
اینها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بیسیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در میایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتیمان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.
گفتم: بفرمایید.
گفت شما؟
نه اینکه ما را نمیشناخت، گفتند، تو چه کارهای یعنی؟ گفتیم: صاحبخانه غش کرده.
گفت: کس دیگری نیست؟
یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم میتوانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.
گفت: من بدون اذن صاحبخانه به داخل نمیآیم.
معنی و مفهوم حفاظت، خودش را اینجا از دست نمیدهد. مهمتر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمیشود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظتترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.
من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.
لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.
به آقا گفتیم: که رفتهاند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
گفتند: نه میایستم تا بیایند.
چند دقیقهای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچههایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوشآمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت میرسیم.
رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت اینها پدر ندارند؟
گفتم: نمیدانم. چون صبح نپرسیده بودم.
گفت بزرگتر ندارند؟ برادر ندارند؟
رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟
گفتند، مرده.
گفتیم، برادر؟
گفتند، یکی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، کسی؟
گفتند، عموی ما در خانة بغلی مینشیند.
فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباسها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافهات تابلو است.
در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.
این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی میکنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده اینجا، اینها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.
او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. اینها به خودی خود زبانشان با ما فرق میکند. سلام علیک هم که میخواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوالپرسی کرد و درنهایت یک همدمی را برای آقا مهیا کردیم.
حضرت آقا چایی و شیرینیشان را خورد
رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمدهایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچهها را آوردند.
دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟
گفتند: دانشجو هستند.
آقا خیلی تحسینشان کرد و با اینها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟
اینها همهاش درس است. من خودم نمیدانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا میخورد یا نمیخورد؟ نمیدانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا اینها میگویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟
آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان میپرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما میخوریم.
بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آبمیوه بیاورید، من هم چایی، هم آبمیوة شما را میخورم.
اینها رفتند چایی، آبمیوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمانها اینطوری است. یک نفر چند تا میوه پوست میکند میدهد دست آقا، آقا هم دعا میکند. همانجا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم میکنیم، همه یک قسمتی از این میوه میخورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنیها هم همین کار را باید میکردیم؟ واقعاً نمیدانستیم.
چایی آوردند، آقا خورد، آبمیوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنیها نشستند و با اینها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمیبینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.
توی خانة مسلمانها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. میپریم و میآوریم. اینها رفتند آلبوم عکسشان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همینجوری نگاه میکردند، شروع کردند به صحبت کردن، همینجوری صفحهها را ورق میزدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟
یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.
ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F۱۴، بمبافکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد میزنند. شهید، هواپیما را تا آنجا که ممکن است، اوج میدهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا میآید و بقیهاش را بهسمت ایران سرازیر میشود. چهار تا موتور هواپیما منهدم میشود. هواپیما لاشهاش توی خاک ایران میافتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمیکرده، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.
ارمنیای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی بهدست عراقیها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.
مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست
مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من میتوانم جملهای به شما عرض کنم؟
آقا گفت: بفرمایید، من آمدم اینجا که حرف شما را بشنوم.
گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضههایتان شرکت میکنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمیآییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دستههای سینهزنی امام حسین(ع) شربت میدهیم. میآییم توی دستههایتان مینشینیم، ظرف یکبارمصرف میگیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آنها آب نمیخوریم. توی مجالس شما شرکت میکنیم و بعضی از حرفها را میشنویم. من تا الآن نمیفهمیدم بعضی چیزها را.
میگفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیمالشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشتهاند، سینهاش را سوراخ کردهاند. میخ، مسمار به سینهاش خورده. نمیفهمیدم یعنی چی. میگفتند مسلمانها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حکومتش را غصب کردند. نمیفهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما میگذاشت روی کولش میرفت خانه یتیمهایش. این را هم نمیفهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.
امروز با ورود شما به منزلمان، با این همه گرفتاریای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیمهایش میرفت چهقدر بزرگ است.
از ورود آقای خامنهای به منزلشان، به علی(ع) و ۲۵ سال حکومت غصب شدهاش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمیدهد؟
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه، به اندازة چند کتاب از اینها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوهشان را خورد. بعضی از دوستهای ما نخوردند. کاتولیکتر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزباللهیتر از آقا هستم دیگر.
با آنها خداحافظی کردیم و بهسمت دفتر بهراه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچهها را بگویید بیایند.
آمدند. گفتند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانهشان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به اینها محسوب میشود. نمیخواستید داخل نمیآمدید

